بیست سالگی

بیست سالگی چند روزه شروع شده بدون هیچ شمع فوت کردنی بدون هیچ آرزوکردنی بدون هیچ کیک بریدنی بدون هیچ کادویی بدون هیچ سوپرایزی حتی بدون هیچ بوسیدن و بغل کردنی البته با چندتا پیام تلگرام و عزیزم قربونت بشم های مجازی و طبق عادت :))

شروع زیاد غیرقابل پیش بینی نبود اما بالاخره هرجوری بود شروع شد امیدوارم حداقل پایان خوبی داشته باشه و راضی باشم ازش 

به امید خودت اوستاکریم 

۳ نظر

دلتنگه بیان

نمیدونم تا دو_سه روز پیش چندوقت شده که اینجا سرنزدم حسابشو نداشتم البته یه روزایی هم میومدم چندتا پست جدید میخوندم و میرفتم دوباره

دروغ چرا اصلا هم سرم شلوغ نبوده کار خاصی هم نداشتم دانشگاهم که یه روزدرمیون میپیچوندم با هیچ دوستی هم نمیرفتم بیرون خوش گذرونی چیزای خاصی هم بود که اتفاقا دوست داشتم بنویسم ولی دلم راضی نمیشد به اینجا اومدن خلاصه فقط تو خونه میخوردم و میخوابیدم بین خوردن و خوابیدن هم اگه وقت میشد یه کتابی دستم میگرفتم

من که هیچ وقت آدم کتابخونی نبودم به خاطر همین نمیدونم یه کتاب رو چه جوری باید نقد کنی مثل ریویوهای فرهیخته گودریدز 

نقد بلد نیستم اما اسمشونو که بلدم پس مینویسم 

همین الانِ الان داغِ داغ« منِ‌او» رضا امیرخانی رو تموم کردم به نظرم کتاب قشنگی بود یعنی من دوسش داشتم اما زیاد بود واقعا

قبل از این سینوهه ۱وسینوهه ۲رو خوندم که خیلی دوسش داشتم و علاقمند به خوندن رمان های تاریخی شدم

قبل ترش «۱۹۸۴» جرج اورول رو خوندم که اونم عجیب دوست داشتم و بهم چسبید خوندنش 

قبل ترترش «ارمیا» امیرخانی  رو خوندم که اونم خوب بود یعنی بین کتابای دفاع مقدسی که خوندم متفاوت و خوندنی تر بود

قبل ترترترش پول نداشتم کتاب بخرم و فوبیای کتابخونه داشتم برای همین از بین کتابای رایگان طاقچه چندتاشو دانلود کردم البته اینا مال اون موقع هست که میومدم اینجا 

شیدایی_شیدا اکبریان  که بدک نبود اما جالب هم نبود و زیاد خوشم نیومد

 دارالمجانین_جمالزاده  که اینو خیلی دوست داشتم با اینکه بعضی جاهاشو نمیفهمیدم و بعضی جاهاش که شعر بود رد میکردم و آخرش از طولانی بودنش خسته شدم 

الان ترش دارم مزرعه حیوانات_اورول رو میخونم که تا صبح تموم بشه برم تحویل بدم دوباره جریمه ندم 

یه چندتاکتاب دانلودی دیگه هم بود که نصفه خوندم 

یه چندتا کتاب کتابخونه ای هم بود که اونارم نصفه خوندم  یعنی نه که کتابای خوبی نباشن من شعورم به خوندنشون نمیرسید و یا حوصله شونو نداشتم 


اینارو ننوشتم که یه وقت بخوام پُز فرهیخته بودنمو بدم فقط نوشتم چون چیزی برای نوشتن نبود ولی دلم تنگ شده بود برای روزانه نویسی  :/

+این چند وقت علاقه ای به سرزدن به اینجا نداشتم قبل ترها  میومدم بلاگ لذت میبردم و حال خوبی داشتم اما الان حس زندگی تو یه خونه غصبی رو دارم

++... 


*این متن فاقد ارزش نگاه کردن است چه برسد به خواندن 

۲ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان