خواب آلود و فحش کشان با قدم های سریع به سمت دانشگاه میرفتم که صدای صبح بخیری سرعتم رو کم کرد و باعث شد نگاهم رو از زمین بردارم و به پنجره طبقه ی چهارم ساختمان اون سمت کوچه بندازم فکرمیکنید چی دیدم یه عزیزجون خوشگل مهربون که ساعت 7 صبح بیدارشده بود کنار پنجره نشسته بود و برام بوس میفرستاد و آرزوی یه روز خوب رو میکرد. چی میتونست بهتراز این یه لبخند رولبم بنشونه و روزم رو قشنگ کنه. حالا دیگه صبح ها به امید بوسه های عشق جانم بیدارمیشم.

امیدوارم همه یه دونه از این عزیزمهربونا داشته باشین یا خودتون عزیز مهربون بقیه باشین :)