دیروز راننده تاکسی پسرش رو نشون میداد میگفت حاجی پسره تابستون بیکاره گذاشتمش پیشه صفتر شیشه بر کار یادبگیره بجای گوشی بازی...

داشتم فکرمیکردم کاش یکی منم میبرد پیش صفتر تا کار یادبگیرم بجای اینکه یه عمر هی درس بخونم و هی درس بخونم آخرشم دانشگاه آزاد یه رشته درپیت برم کاش میذاشتن کنار درس خوندن یه چیزیم یاد بگیرم میذاشتن بزرگ بشم قوی بشم تا یه روزی تو21سالگی نشینم فکرکنم که خب من چیکار میکردم تو این 21سال که الان هیچی بلد نیستم هیچیه هیچی 

و 21سالگی دیره برای شروع یادگرفتن خیلی چیزا اونم با این وضع اقتصادی  


+فردا امتحان میکروب دارم هنوز شروع نکردم بخونم چون دوستش دارم مثل دو درسی که دیروز امتحان داشتم و دوستشون داشتم و خیلی خوندم اما استاد جزوشو اشتباه خوند و اشتباه سوال داد و من میوفتم :/ حتی این سه تا درس رو به اندازه اون یکی که خوندم و امتحانشو خوشحال دادم ولی بعدش دوستم که نخونده بود و چندتا غلط داشت شد 20و من 16 شدم دوست دارم :)

آدم حسودی نیست واز موفقیت بقیه خوشحال میشم ولی خستگی تو تمام وجودم میمونه وقتی تلاش میکنم و نتیجه نمیگیرم